۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

ناامنی

دوست داشتن یا انحصارطلبی یا ناامنی؟

دوست داشتنم که زیاد می شود، زیاد، به تنش و دستانش معتاد
دور که می شود ناامن می شوم 

کودکی دو سه ساله که تنها در خانه مانده است ... اول گریه و بعد خودت را سرگرم می کنی که تنهایی را فراموش کنی

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

تنت، خانه


منتظر مانده بودم
راه می روم در خانه
به یاد می آورم چقدر منتظر مانده ام
زمزمه های کودکانه سر می دهم
به سمتت دویده بودم، سراب، هزاران سراب و بازگشته بودم

منتظر در میدانی پر از آدمهای غریب
پیرزنی خسته
میوه فروش 
چشمهای پرسان از هم
نگاهی که قصد می کند و منصرف می شود
نگاهی که منتظر 

منتظر مانده بودم
و امروز 
در تنت خانه می کنم 
و به این خانه عادت
آرام می گیرم
زمان نامفهوم می شود 
ذهنم در کوه ها گم 
می گویی از کمبود اکسیژن است
خواب می بینم؟ 
...






۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

جنازه ی تن بی بیان

کنار جنازه ی تنی، بر جنازه ی تنی می گریم که حتی به دنیا نیامد

جنینی باکره، باکره ای نافرجام
جنین دست و پا می کوبد، فریاد می کند در تنی لال، که آوازم را سر بده

من نشسته ام، "آنطور که باید نشست که کمرتان درد نگیرد" ، شق و رق
سنجاب ها و گربه ها را 
آنطور که هستند، آنطور که در خود می پیچند و از لابلای زندگی رد می شوند

جنینی با ستون فقراتی شکننده و آسیب پذیر
چه شد اینقدر بزرگ شدیم که دیگر در خود نمی پیچیم

کوچک می شوم و کوچک تر
جنین دست و پا می کوبد در تَنی بیان نشده
ذهنم می رقصد
با ستون فقراتی شق و رق، آماده ی درد  
و در حسرت


۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه

آخی این بچه مامان می خواد. منم که همیشه حی و حاضر. اه اه 

ایمپالسیو

بیخود نیست که! وقتی در محیطی زندگی می کنی که همه دائمن حالت دفاعی دارن و رفتار بقیه رو مشاهده می کنن که در صورت خطایی سر زدن اصلاحش کنن و تذکر بدن همین طوری می شه دیگه. تو هم جوگیر و ایمپالسیو می شی. 
جالبه بعد از خودم انتظار دارم که ایمپالسیو نباشم. همه شون هستن. منم هستم دیگه!
بعد هی گند می زنم.
لعنت
لعنت
باید زندگیمو جدا کنم

آماس ِسر

یاخته های عصبی ،اسپند روی آتش 
یکیشان که آتش می گیرد و به اطراف ساری … شاخه های خشک، منتظر ِآتش
ویز ویز ویز
کبریت می کشد
جنگ جنگ 
بی خوابی و کله ای که گنده می شود، آماس می کند و داغ

یک روز صبح از خواب پا می شوی
کله خاکستر و نیمه داغ ، نیمه خنک
و یاخته های سوخته
کمی افسردگی در کنارش
دو قهوه و کمی شکلات ِ تلخ مشکل را حل می کند
آرامش و صلح باز می گردد

یاخته های جوان که کم کم پیر و کریستالی می شوند

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

"خطر! آهسته برانید!"

حمله که می کند
کاسه ی سر غوغا، کلمات از پی ِ هم، بی هیچ ربط ِمنطقی 
بی معنی 
آرام تر حرف بزن ببینم چه می گویی 
خود نیز نمی داند 

"خطر!
آهسته برانید!"

به رویا باز می گردد و اُبژه های ذهنی
تمام آهنگهایی که برای هیچ کس نوشته می شود
اینطوری بهتر است
در امان می مانی 

جدی می گیرم

شاخه ها جوانه می زنند، اسپیرالها از هم می رویند
بیخود نیست؟
بیخود است
فلوکستین ها را که می اندازم بالا
آب ِکافی رویشان
وغلت در ملحفه های سبزِکاهویی کم رنگ

رویاها از دل هم، بی رحمانه به خوابم متجاوز
خانه در دور باطلی تکرارشونده جذر می شود و من اسباب را بهم می چپانم
پله ها، پله ها، که به توان می رسند
پایین می روم،
نمی رسم
بالا مانده ام

آنه می خواند "سامتایمز وی تیپ تو، سامتایز وی ران"
شک می کنم، مطمئن می شوم
دوازده ساعت گذشت، چند دقیقه بیشتر
از عقل دورم

تا انتهای این آهنگ دوام نمی آورم
زیادی ست 
و من از عقل دورم
جدی می گیرم 

ادامه می دهد "ریمِمبر مییییییی"
چقدر می دویم برای جاودانگی
نفس نفس
حرفهای تکراری ام حالم را بهم می زند

جدی می گیرم
گفتار، زبان، واژه، آوا حمله!
از عقل دورم و هورمون ها فرمانده اند 

پوست

 پوست،  گسترده فرشی در سرتاسر
 شاخکهایی که به ستون فقرات و از آنجا به ابتدای ِسر 
پشت ِگردن … نفسی که کوتاه می شود از یادآوری
تجسم ِ لمس ِ پوست که به حس ِ لمس ِ پوست، بی لمس ِپوست می انجامد
تجسم ِ حس ِ پشت ِ گردن وقتی که از نگاه سرشار و پشتِ گردن، بی نگاه، که سرشار می شود

سر کودک که در گودی ِشانه و حس ِگرمای استخوان های ترقوه 
بین هفتی اش که خالی می شود برای سرِ کوچک و نرمش 
پوستش که بی شک نرم ترین
نرمی ِپشت پاهایش 

لَخت و بی دغدغه 
و سرش روی نرمی پاها، و موهای فرفری، بی فکر و بی غش فِرها که باز می شوند با نوکِ انگشتان 
سرانگشتان که باز کردن فرها را به ستون ِفقرات،  و از آنجا به ریشه ی نهفته در گردن 

ریشه به شاخه ها، و تور ماهیگیری  پُر از ماهی های پرّان 
شبکه ی سر پُر می شود، از لمسی که نیست
همچون جرقه های جهنده در کاسه، همچون ذرتی که در ظرفِ روی به در ودیوار، روی شعله ی آتش

تنها یک بار لامسه، و اندوختنش در انبار داده ها 
صدا را حتی طنین می اندازد در پسِ سر 

کَجی

هی می گه بنویس. تو فیسبوک  هم ترجیح می دم کمی ... اوم م م محافظه کارتر باشم
اما هی میاد و می ره این حس، حس از دست دادن، حس انتظار و به اندازه ی کافی نبودن
یعنی حتی دیگه فکر نمی کنم که به اندازه نیستم، فکر می کنم شاید زیادم، شاید کَجَم. به این معنا که گوشه های نخراشیده و بُرّنده ای دارم که هر کسی بر نمی تابتش
واقعن دلم می خواد درستش کنم
زندگی عاطفیم سخت خالیه و از فکر کردن بهش نمی تونم پرهیز کنم
دست کم الان نمی تونم، نمی فهمم چرا، نمی فهمم چرا
و همیشه نمی فهمیدم چرا و دلیل می بافتم واسه خودم