چهارشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۱۱

نسل مامان و بابا اینا

هرروز، هرروز صبح که از خواب پا می شم برای یه چیزایی از گذشته دلم تنگ می شه و با افسوس و یکمی خشم
دلم نمی خواد، هیچ جوری نمی خواد

.
.
.

حرف می زنم با دوستام، خیلیها از پدر و مادرهاشون می نالن
از حال ناخوششون، از افسردگی و بی انگیزگیشون و می گن که "خب بهرحال سنشه دیگه، طبیعیه" ...اما
به نظر من، این جور دلزدگی و افسردگی می تونه خیلی طبیعی هم نباشه ، مطمئن نیستم بالا رفتن سن لزومن با افسردگی و بی میلی همراه باشه
نسلشون تجربه های تلخ زیاد داشته و چیزی درست نشده و الگوهای غلط زیادی داشتن و دارن
دلیل بی انگیزگی و افسردگیشون می تونه این چیزها باشه نه لزومنبالا رفتن سن

یکشنبه ۲۳ اکتبر ۲۰۱۱

نظاره کن اما به خودت نگیر

می خوام این اضطراب چندین و چند ساله رو که مدت زیادیه به دوشش می کشم و دائم سنگین تر می شه، آروم آروم تخلیه کنم
آروم آروم اما مداوم
دیگه لازمش ندارم

.
.
.

فکر می کنم می خوام رها باشم و خودم باشم و هی نترسم که کجا چی کار نکنم که یکی عاشقم نشه
نه اینکه همیشه یکی شده باشه ها، اما من همیشه رفتارهام رو، لذتهام رو و خودم بودن هامو رو تا حدی کنترل کردم ، چون می ترسیدم این اتفاق بیافته و خودم رو مسوول حس می کردم


یکشنبه ۲ اکتبر ۲۰۱۱

منتظر صدای زنگم

به طرز بچه گانه ای دلم می خواد زنگ بخوره، خسته و کوفته از سر کار یا یه جلسه ای بیاد و همه چی به حالت سابقش برگرده

انرژی زیادی از خوابهام می بره این عدم تطابق

با اینکه خودم سردمدارش بودم و منطقم و توجیه هام مو ور نمی داره اما آسیب پذیریم و عدم پذیرش درونیم از همه بیشتره مثکه

جمعه ۲۶ اوت ۲۰۱۱

درو باز نکرده؟

خونه ی هردومون رو به دریاست، دیوار به دیوار
اما من مدتهاست ندیدمش
دارم تو دریا شنا می کنیم، دستامو مثل یه قورباغه ی گنده باز می کنم و بعد پاهامو به هم فشار می دم، اما حرکتم کنده، زیاد حرکت نمی کنم
آهان، این واسه اینه که خوب نفس نمی کشم، تنفس تو شنا از هرچیز دیگه ای مهم تره، یا یه همچین چیزی
مدتهای مدیدیه ندیدمش، در خونه ش رو به روی من باز نمی کنه
دارم از راهرو رد می شم که یهو در خونه شو باز می کنه و نگاهم می کنه
یکم نگاهش می کنم، باید مطمئن شم قبل از اینکه نزدیک شم
هنوز می خنده و نگاهش پر از اطمینانه
می پرم بغلش و محکم
آخ خ خ خ خ چقدر دلم واسه این بغل مطمئن وگرم تنگ شده بود
دلم نمی خواد ولش کنم، حال و احوال می کنیم و از اوضاع حرف می زنیم، بهش می گم دارم موزیک کار می کنم
بعد از چند دقیقه می ره بیرون
و من از پنجره به دریا نگاه می کنم
بعد از چند دقیقه برمی گرده، با دختره
تو دلم می گم "آه"، می دونستم این ازون آدمایی که بی خیال بشه نیست
چشم تو چشم که می شم و لبخند می زنم به دختره، یهو جا می خورم، نصف صورتش سوخته و یه ابرو نداره
به روی خودم نمیارم و شروع می کنم حال و احوال، خوشرو
تو دلم می گم "آهان، همینه، به خاطر همین اتفاقم شده امکان نداره دختره رو ول کنه و می مونه باهاش"
....

تف به من
دوباره جهت حسمو تغییر می دم، حالا که درو به روم باز کرده "فقط" دوست می مونیم
-----------


برداشت سطحی بعدازظهر:
پاک شد

چهارشنبه ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

تو امنیت این خونه ی غمگین گیر افتادم
 
چند وقته همچین حسی دارم، آغشته با احساس گناه و خشم زیاد و درموندگی

سه‌شنبه ۲۸ ژوئن ۲۰۱۱

هذیان های تابستانه

 برای خودم یه پناهگاه به ظاهر امنی درست کردم، چه اینجا چه اونجا 
هی به خودم می گم جبران وقتهایی رو می کنم که کار نکردم، تمرکز نداشتم
خوب هم هستم یه روزایی، یه روزایی هایپر و خوشحال بی خودی 
یه روزایی پُرکار
یه روزایی پُر جنب و جوش
یه روزایی بی حال و تو ولو شدن
یه روزایی بیهوده ی بیهوده
به این پناهگاه وابسته ام بدون اینکه دوستش داشته باشم
توش احساس امنیت می کنم اما مغزم داره می تِرِکه، می خواد منفجر شه و تیکه هاشو بندازه این ورو اون ور دنیا
فقط چون امنم، راکدم، زیاد بالاو پایین ناخواسته ندارم توش
و گاهی مثل شبها که توش حبسم، چون که شبه و من یه زنم
و من چقدر از قانون شب و زن متنفرم، بیشتر از "هرچیز" دیگه ای، هرچیز، هرچیز

این احساس امنیته شده بلای جونم
توم یه آدمه که داره فریاد می زنه
که وقتی داره فریاد می زنه، من عضلات صورتم رو سفت نگه می دارم که تکون نخورن
و گوشه لبهام به سمت پایین و چشمهام گرد و بی حالت
واقعن این زندگی من نیست، هرچند از تمرکز و امنیت توش لذت می برم
اما این زندگی من نیست
یا شایدم هست چون بهش وابسته ام
که این جمله ی آخر، عضلات صورتم رو تو حالت نفرت قرار می ده
با خودم تکرار می کنم: "وابسته ام"
عضلات صورتم اونجایی که هستن کشیده تر می شن

حرف هم که نمی شه زد، چون بعدش باید دو ساعت توضیح داد
شدم یه روانی که "باید" روان درمانی کنه

این زندگی من نیست
قرار نبود داشتن شکلات تلخ تو یخچال، خوشحالی زندگی من باشه
من اینو خوب می دونم

جمعه ۲۴ ژوئن ۲۰۱۱

ناخوشم

چهارشنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۱۱

همه انگار آواز می خوانند

هرچند وقت یه بار که اهلی می شم و خونگی، که دوست پیدا می کنم و جا پام سفت می شه، که دل می بندم و دلم تنگ می شه، هوس فرار به ناکجا آباد دور به سرم می زنه، فرار به تنهایی حقیقی، به سکوت، به حرف نزدن، به شنیدن فقط آواهایی ناآشنا 


دوشنبه ۱۳ ژوئن ۲۰۱۱

چاله چوله پُر می کنیم

می نویسم، چون کلی کار دارم و این دغدغه ها نمی گذارن کارم رو با تمرکز لازم انجام بدم
آدمهایی که کلی کار انجام نشده دارن و دائم، فقط دارن برنامه ریزی می کنند، حتی برای خریدن یه وسیله ، و با این وضعیت به تو هم پیشنهاد می دن که چی کار کنی برای زندگیت و کدوم راه بهتره و چجوری برنامه ریزی کنی
آدمهایی که درونشون سرشار از استرس و بی قراریه، و همیشه از بقیه می نالن که بهشون استرس می دن، مدعی هستند که تقصیری ندارن، بهشون استرس "وارد" می شه از بیرون
آدمهایی که یه "ببخشید" ساده وبی اهمیت رو نمی گن، ببخشیدی که انقدرناچیز و گذراست که هیچ جا نمی تونه خِرِشون رو بگیره و برعلیه شون استفاده بشه. و بجای گفتنش و خلاص شدن ازش، یه مثنوی دلیل و استدلال و استنتاج میارن که آخرش هم فقط طرف مقابل رو عصبانی می کنه
آدمهایی که "کلن" گوش نمی دن و فقط متکلم وحده ان
آدمهایی که بجای روبرو شدن با مشکل اصلی "خود"شون، دائم درحال تراشیدن هزارتا مشکل فرعی دیگه هستن، تا سرشون شلوغ باشه و وقتی واسه درد اصلی نمونه
آدمهایی که باید از هزارتو راهروی تودرتو نقب بزنی تا بتونی یه حرف ساده رو بگی بهشون، که یه وقت بهشون برنخوره، یا قهر نکنن، یا عصبانی نشن، یا مقاومت نکنن

زندگی من پرفکت نیست، پُر از چاله چوله ست، که خیلی طول می کشه که پُرشون کنم
این آدمها هم هرجا باشن، خب باشن، من نمی خوام کسی رو "اصلاح" کنم
ضمن اینکه یه سری ازین اشکالات به خود من هم وارده

اما داستان اینه که وقتی داری با تمام قوا سعی می کنی هم بیاری و زندگیتو بگیری دستت
و وقتی دائم و از نزدیک با چنین آدمهایی در ارتباط و تماس "اجباری"، هرچند خودخواسته باشی
گاهی دچار تناقض و خشم می شی
و ترجیح می دی هی بیشتر سکوت کنی و فاصله بگیری
تا نه آسیب ببینی، نه آسیب بزنی
تا راحت تر بپذیری و متمرکزتر چاله چوله ها رو پُر کنی

سه‌شنبه ۷ ژوئن ۲۰۱۱

اونی که مادرشه

دوست روانشناس می گه، انگار که کشف کرده باشه که "تو یه عدم تعلقی داری، یه ترس از وابستگی"
هرچند وقت یه بار، لحن گفته ش میاد تو ذهنم و یادم میافته این شاید جز مهم ترین چیزایی بود که درباره ش خیلی فکر کردم
می دونستم، یعنی فهمیده بودم داستان از چه قراره، طول کشید قبول کنم
حالا لزومن ترس از وابستگی، حس ضعف کردن نیست، شاید ترس از قرار گرفتن تو یه شرایطیه که باید هی بگی نه و هی آدم وابسته خارج از خودت رو یه کوچولو هُل بدی اون ورتر
چرا؟ چون مسوولیت نمی خوای
چرا؟ چون مسوولیت خودتت به اندازه کافی سنگین و پیچیده و طاقت فرسا هست، نگهداری از روانی که سیاله و می خواد مثل آب به رودخونه های مختلف سربزنه آسون نیست و لزومن باعث افتخار هم نیست داشتن همچین بچه ای، اما چه می شه کرد! گیرمون افتاده و باید بزرگش کنیم، هرچند گاهی بقیه رو از خودش می رنجونه و پس می زنه، دهن کجی می کنه، اما اونی که مادرشه چاره ای نداره

بايگانی وبلاگ